تبليغاتX
fuck of love
 امروز  تولد منه.
یک سال دیگه به اخر دنیا نزدیک تر شدم.
یکسال دیگه به خاطره ها پیوست.
          
    
       در گذرگاه زمان،
                              خیمه شب بازی دهر،

                                             با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد،


                                                               عشق ها می میرند،

                                رنگها رنگ دگر می گیرند،

            و فقط خاطره هاست،
                                                
                                          که چه شیرین و چه تلخ،

                                                             دست نا خورده به جا می ماند...
                                       

  
   
+ نوشته شده در  ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط بهراد  | 


زندگی  اجبار  است

                        مرگ  انتظار
                                       
       جدایی  دشوار
          
            اگر  رفتم  تو  یادم  کن
                
                   اگر  مردم  تو  خاکم  کن
               
                        اگر  ماندم  تو  با  مهرت  شادم  کن
+ نوشته شده در  ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط بهراد  | 

بهتر است به یکباره خاموش شد تا ذره ذره محو...

+ نوشته شده در  ساعت 4:23 قبل از ظهر  توسط بهراد 

تقدیر چیزی نیست که تو بتونی تغییرش بدی...
باید سعی کنی خودت رو متناسب با تقدیرت تغییر بدی...

+ نوشته شده در  ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط بهراد 

هی مرد...
دوئل من و تو تماشاچی زیاد داره...
اینجا تقریبا همه بالا دست من شرط بستن.،اخه اونجایی که تو وایسادی،تا حالا نعش خیلی هارو انداختم...
هفت تیرت رو حسابی تمیز کردی،روغن کاری کردی که یه موقع گیر نکنه...
موقعی که من دوئل می کردم همیشه اون پشتم بود...
با نگاهاش به من اطمینان می داد...
اما امروز دیگه...
می بینیش؟
چشم هاشو بسته،می ترسه نگاه کنه...
مثل اینکه اونم از الان تو رو مرده می دونه.از الان داره واسه تو اشک میریزه...
می دونی پسر.دنیای عجیبیه.اونی که تا دیروز همدم و همه زندگی من بود،امروز حتی طاقت نداره ترس تورو ببینه...
نمی دونم واسش چی کم گذاشتم.نمی دونم تاوان کدوم گناهم این شد...

سی ثانیه........................................................
پاهات داره سست میشه،حتی تصور اینکه بتونی من رو بزنی هم ارومت نمیکنه...
نمی دونم کاری که می خوام بکنم درسته یا نه...
خب مگه خودت نمی گفتی من خوشبختیت رو می خوام؟حالا این شده،شاید اینجوری خوشبخته....
خدایا پس دل من چی؟؟؟
منم دوستش دارم...
چرا من باید اینکارو بکنم...
من می کنم.. باشه..قبول..خدایا خوشبختیش رو تضمین کن...

ده ثانیه.......................................................
دستات داره بد جور می لرزه.همینجوری پیش بری فکر کنم شلوارتو خیس کنی.راستی صحبت خیسی و نم اومد،بینم تو وقتی حموم میری همه جات خیس میشه؟؟؟
نگاهش کن.اقلا وایسا بزنم بعد واسش اشک بریز.خیلی بی انصافی دختر،من که تورو خیلی عاشقتم،پس چرا با من اینجوری کردی؟؟؟
خودم هیچی،جواب دلمو چی بدم...
طفلی میگه حق نفرین که دارم...میگم نه نکن...میگه اخه ببین چیکارت کرد...چشمام به چشمات دوخته میشه...
اشک توی چشما مون حلقه می زنه...
می تونم خیلی چیزهارو از تو نگاهت بخونم...

پنج ثانیه...........................................................
دستت روی هفت تیرت بازی میکنه .دستم رو روی هفت تیرم می ذارم،
نمی تونم نگاهت نکنم ...
چشمات باز هم داره با من صحبت میکنه..
ولی اینبار خلاف همه اون حرفهایی که تو این مدت به ........

بنگ....................بنگ..............
همه ساکت شدن...
هوا خیلی گرمه،روی سینه ام حس خوبی دارم،می سوزه،اما یه جور دیگه...
خدایا...............................
خسته ام...ازینکه تظاهر به ایستادگی کنم بدم میاد...
نمی تونم خودمو نگه دارم...کوبیده میشم زمین...
پرتو نور خورشید چشمم رو اذیت میکنه...
تو هنوز داری گریه می کنی...اما این اشک شوقه...
خوشحالی که نکشتمش...
خدایا.......................
زودتر تمومش کن.نمی خوام وقتی می فهمن زنده باشم...
نمی خوام وقتی می بینمش بهش بگم...
که هفت تیر من فشنگ نداشت...

+ نوشته شده در  ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط بهراد 

دیگه برام تجربه شد...
دلم رو به هیچ کس نمی دم...
دیگه عاشقی نمی کنم...
می شینم با رویاهام خلوت می کنم...
اگه دلم گرفت میرم بالا سر باربدم...
بهش محبت می کنم،باهاش دردودل می کنم...
بهش می گم با من چیکار کردی...
بهش میگم چقدر اذیتم کردی...
میگم چطوری تو منو از خودت پس زدی...
میگم تو چه موقعیتی منو تنها گذاشتی...
اون به حرفام گوش می کنه...
تو هر زمون و هر فرصتی،بدون هیچ خیانتی...
حرفی ندارم جز خداحافظی...
اونم بذار پای یه جور رسم قدیم کاغذی...
مثل عشق کاغذی من و تو...
تو هیچی تو قلبت نداری...
حتی یه کم شرم و حیا...


+ نوشته شده در  ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط بهراد  | 

سلام نمی کنم تا توقع خداحافظی نداشته باشی...
این....نمیتونم بگم قصه،چون واسه سرگرمیت نمی نویسم،واقعیته...

تو یه مانتو فروشی تو هفت تیر کار میکنه.دخترش کلاس اول بود.حدودا شش سالی میشه که رضا رو ندیده بود.اخه شوهرش یکسال بعد عروسیشون میره کانادا واسه کار.مریم زندگی سختی رو میگذروند.
تا اینکه یه روز یکی در میزنه میگه من دوست رضا هستم.حالش خوبه، اینم عکس جدیدشه،خواسته که یه فیلم پر کنی واسش بفرستی. بدجوری جا خورد.توقع نداشت.شش ساله نه صداش رو شنیده،نه عکسشو دیده،فقط دست خطش رو لمس کرده.سه،چهار ساعت گذشته.اروم تر شده.دوربین رو اماده کرده.روی تاپش یه پیرهن میپوشه.میشینه رو تختش.شروع میکنه...

من نمی دونم چی باید بگم...
خب،من اصلا مطمئن نیستم تو این فیلم رو می بینی.
این حرفا اصلا واست اهمیتی داره؟
میترسه تو دوربین نگاه کنه.سرشو میندازه پایین.با ناخنش بازی میکنه.
رضا چی شده که میخوای ما رو ببینی؟؟
تحملش رو پیدا کردی این زندگی رو ببینی؟
میخوای ببینی منتظرتیم؟؟؟
دوست داری منتظرت باشیم؟؟؟
من..من اصلا نمیتونم مثل مادرت فکر کنم مشکلی برات پیش اومده...
تاریخ نامه هات نشون میده داری فاصله میگیری...
من فکر میکنم وقتی یه چیزی میخواد تموم بشه...حتما تموم میشه.
یه چیزی رو خیلی خوب بهم فهموندی،،،
منی که همیشه فکر میکردم زندگی یه زن با مردش تکمیل میشه...
اونم واسه من که نه برادر داشتم نه پدر...
منم مثل مادرم تو بیست سالگی بیوه شدم...
دارم سعی می کنم باورش کنم...بیوه گی رو...
وقتی بیرونم نمی تونم مطمئن راه برم،پشت در اپارتمانم یه جفت کفش مردونه گذاشتم.خب زنم... میترسم...
نمیدونم چرا بودنت اطمینان میداد.
ولی الان من یه بیوه ام..
شیدا هم یتیمه.
دارم سعی می کنم بپذیرمش.
دوست دارم ببخشمت...
تو باعث شدی خودت یه طرف قرار بگیری،بقیه چیزایی که وجود داره یه طرف دیگه..ولی تونستی طرف خودتو بگیری...
بعدشم........
بخشیدن دیگه کار من نیست...
نمی دونم چیکار کنم که از خاطرات کمتر رنج ببرم...اون چیزی که پشت اون لحظه ها بوده رو......دیگه نیست.
اشک تو چشماش حلقه زده...
قطعا تو این مدت یکی زیرتو پر کرده...
نمی دونم اگه برگردی تکلیف این سالها چی میشه؟؟؟

صدای زنگ میاد.شیداست که از مدرسه برگشته.
اشکاشو پاک می کنه تا شیدا نبینه...
نمیدونه که شیدا به چشم های قرمز مامانش عادت داره
...

+ نوشته شده در  ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط بهراد  | 

اونموقع پونزده سالم بود.خونه ما با علیرضا با یه پرده از هم جدا شده بود.خونواده هامون با هم خیلی جور بودن.من و علیرضا هم رفیق تو رگی هم بودیم.هنوز چهلم بابای علیرضا تموم نشده بود...

اونروز علی اومد گفت با یکی حرفم شده میای؟
گفتم چی شده دوباره؟ کی هست؟
گفت میای یا برم؟
اصلا حالت خوبی نداشت.گفتم وایسا اومدم.گفت پایین منتظرم...
گفتم کجا هست؟گفت پایین چهار راه.ما بالای چهارراه نظام اباد بودیم. سر موتور دیدم زیر لباسش قمه گذاشته.گفتم علی این سوسول بازیها چیه؟قمه واسه چی اوردی؟چیزی نگفت.

طرف رو تو یه کوچه تنها گیر اورد.به من گفت جلو نیا.رفت طرفش.منم پشتش رفتم.گفتم با صحبت حلش کنیم.علی دوتا فحش ناجور داد که برو عقب.بعد از چند دقیقه علی اومد گفت بریم.ته دلم خدا رو شکر کردم که کار به تیزی بازی نکشید.یه ذره که رفتیم جلوتر علی یهو دور زد.رفت سمت اون پسره.دیدم داره قمه اش رو در میاره.منم بدتر از اون دوییدم که قمه رو از دستش بگیرم...
علی........علی........گردن پسره از نصف،نصف تر بود...

چکار کردی علی؟کشتیش......
ـ بیا بشین بریم....
داره میمیره بیا کمک کن ببریمش.........
علی یهو غیب شد.وقتی سر پسره رو بلند کردم تازه فهمیدم چی شده. اومدم فرار کنم اما دیر شده بود.مردم بدجوری کتکم میزدن.من قفل کرده بودم.فقط میگفتم من نزدم...من نزدم...


تو اون چهار ماهی که تو کانون بودم علی از مرز رد شده بود.تو اون مدت دو بار ملاقات داشتم.یه بار بابام اومد گفت خیالت راحت و ....... دیه میدم و........از این جور حرفها... همه باور کرده بودن که من زدمش،حتی خودم،اینقدر که به این و اون گفته بودم من کردم،من زدمش،باورم شده بود.یه روز خواهر علی اومد ملاقاتم،گفت علی اونوره.گفت تقصیر من بوده،اون پسره دوستم بود،نمی دونستم که زن داره، گفته بود می خواد منو بگیره، واسه همین من بهش اجازه داده بودم که..................

خواهر کوچیکه علی همسن من بود.یه روز وقتی از مدرسه دیر میاد علی می بینه که رنگ خواهرش پریده،گردنش کبوده.علی میگه چی شده اما خواهرش بهش خط نمیده.علی هر طوری شد فهمید که خواهرش زن شده...

علی برگشت.رفت اعتراف کرد.وقتی ازاد شدم بهش گفتم دستت درد نکنه داش علی.مرامت زمین گیرم کرد... گریه اش تو اون لحظه اذیتم کرد.بعد که فکر کردم فهمیدم نباید این تیکه رو بهش می انداختم...

علی بیست و سوم ابان سال هفتادوهفت در ملا عام وسط چهارراه نظام اباد اعدام شد.البته قبلش باید بگم ما همدیگر رو بخشیده بودیم...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط بهراد  | 

...ما معتاد هم هستیم...خیال می کنیم عاشقیم...

+ نوشته شده در  ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط بهراد 

                                                                لعنت به تو و عشق دروغت
تا حالا شده یکی رو از خودت بیشتر دوست داشته باشی؟؟؟
تا حالا شده عاشق یکی بشی؟؟؟
اصلا تا حالا شده جواب صداقتت خیانت باشه؟؟؟   
تا حالا شده بگی حیف...

حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم...
حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم...
حیف اون روزها که کلی ناز چشمات رو کشیدم...
حیف شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم...
حیف حرفهای قشنگی که واسه تو نوشتم...
حیف رویام که واسه تو از قشنگی هاش گذشتم...
حیف شبهام که نشستم با خیالت زیر مهتاب...
حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو توی خواب...
حیف با وفای من،حیف عشق و اعتمادم...
حیف اون کادویی که روز تولد به تو دادم...
حیف فرصت های عمرم،حیف عمرم و دقیقم...
حیف هرچی به تو گفتم،راست راستی حیف سلیقه ام...
حیف اشکهایی که ریختم واسه گریه هات سپیده...
حیف احساس طلائیم،حیف این عشق و عقیده...
حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود...
حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود...
حیف اون همه قسمها که به اسم تو نخوردم...
حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم...
حیف چیزی که ندارم،حیف ذوقی که نکردی...
حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی...
حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت...
حیف اعتماد اون روز،حیف واژه خیانت...
حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره...
حیف اون حرفها که گفتی،گفتم اشکالی نداره...
حیف چشم هایی که گفتم به تو با لبهای خندون...
حیف ارزوی دیدار، با تو بودن زیر بارون...
حیف هرچی که سپردم...
حیف هرچی که نبودی...
+ نوشته شده در  ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط بهراد  | 


غرورت رو واسه کسی که دوستت داره بشکن...
ولی دل کسی که دوستت داره به خاطر غرورت نشکن...

+ نوشته شده در  ساعت 2:34 قبل از ظهر  توسط بهراد 

کاش می شد ...
بعضی وقتها ما تو ذهنمون فردامون رو می سازیم...
پر از ارزو های بزرگ و کوچیک...
ارزوهای مهال و دست نیافتنی...
دریا ریختن تو الک...خونه ساختن روی باد...
من ارزوی یه زندگی رو داشتم...
من ارزوی داشتن یه باربد رو داشتم...
من ارزوی با تو بودن...
باربد کوچولو یه پسر تپل و دوست داشتنی بود...
موهای بلندی داشت.چشم های درشتش زیبایی خاصی به صورتش میداد که با مژه های قشنگش چشمهارو به خودش خیره می کرد...
وقتی که می خندید،دندان های صاف و مرتبش مثل مروارید تو دهانش میدرخشیدند.اما کم پیش میامد که بخنده.همیشه اروم بود.

مامانی  باربد اغلب به خاطر رنگ پوست روشنی که باربد داشت از لباسهای رنگ روشن و تند استفاده می کرد که زیبایی اون رو صدبرابر می کرد.لباس قرمز با شلوار نارنجی با یه کلاه قرمز......

مثل یه فرشته کوچولوی قشنگ،یه پسر بچه زیبا و دست نیافتنی...
زیبایی اش تحسین بر انگیز بود مثل خیلی از کوچولو هایی که الان می بینیم...
چه زندگی خوبی...................چه خوشبختی بزرگی

چقدر خوبه ادم یه خانواده کامل داشته باشه،اون هم در اوج جوانی،هم صاحب همسر باشه و هم صاحب یه پسر کوچولوی ناز که خیلی ها به داشتنش حسادت کنن.همه چیز خوب پیش میرفت.مامانی باربد اینقدر راحت و ساده به این خوشبختی دست پیدا کرده بود که کم کم یادش رفت که چقدر خوشبخته و چه سعادتی نصیبش شده...

یادش رفت که به خاطر این همه نعمت باید کمی هم خدا رو شکر کنه.
روزها اومدن و رفتن...باربد کوچولوی ما موقع رفتن مدرسه اش شد...
مامانی اش براش کیف و وسایل مدرسه اماده کرد.مثل خیلی از مادرهای دیگه از روی یه عادت تکراری اما با اون مدرسه نرفت.اخه مامانی باربد دیگه یکم سرش شلوغ شده بود.چون به جز باربد یه کوچولوی دیگه هم به جمع خانواده اضافه شده بود.اون روز گذشت و روزهای مثل اون هم همینطور...

همه چیز مثل یه روال معمولی در کنار هم قرار گرفته بود و پیش میرفت. بچه ها شده بودند جزیی از زندگی که باید باشند.مثل وسایل خونه.مثل کارهای روزمره که هست.اونها هم بودند...

بعد از مدتی مامانی باربد متوجه شد که باربد کم کم لاغر و ضعیف شده.دیگه باربد تپل و شاداب قبل نیست.با خودش فکر کرد که به خاطر مدرسه است.توجهی نکرد...

یک شب وقتی که باربد تکالیف مدرسه اش رو انجام میداد،یه دفعه متوجه شد که برگ های دفترش قرمز شده.تا به خودش اومد دید که از بینی اش داره خون میاد.همون موقع داداش کوچولوی باربد شروع کرد به گریه کردن.مامانی باربد هم با عجله طرف بچه رفت و به اون توجهی نکرد.باربد بدون اینکه به مادرش چیزی بگه رفت و خون هارو شست و گرفت خوابید...

باربد کوچولو دیگه میلی به غذا نداشت و کم کم لاغر میشد.همه میگفتن:از حسودی به بچه جدید،این کارهارو واسه جلب توجه انجام میده...
یه روز باربد تو مدرسه حالش بد شد.اون رو بردند بیمارستان و همون روز بستری شد.دکتر به مادر و پدر باربد کوچولو گفت:که باربد مریضه و تعجبش از این بود که چرا اونها تا الان متوجه نشده بودند...

اون موقع بود که همه چیز یه دفعه مثل یه دیوار روی سر پدر و مادر باربد خراب شد.همون سنگینی بی توجهی به خاطر حسادت خیالی،تبدیل شده بود به یه بیماری وحشتناک و دردناک...

مامانی باربد با وجود گریه های بچه کوچیکش،پیش باربد رفت.دستهای کوچیکش رو توی دستهاش گرفت و می بوسید.با مهربونی زیاد ازش می پرسید چیزی لازم نداره که براش تهیه کنه...
باربد لبخند بی جونی زد و گفت:هیچی...الان دیگه هیچی...
مامانی باربد اون شب رو تو بیمارستان پیش باربد موند و کلی براش خوراکی های خوشمزه و اسباب بازیهای قشنگ اورد.ولی باربد کوچولو حتی به یکی از اونها دست هم نزد.اصلا انگار دیگه حتی مادرش رو هم نمی دید...

یکی دو روز که گذشت باربد کوچولو دیگه توان باز کردن اون چشمهای قشنگش هم نداشت.ضعفش باعث تشدید بیماری اش شده بود.مادر و پدرش هر چقدر تلاش می کردند بی فایده بود.خوشبختی که به راحتی توی دستهاشون بود،الان برای بهتر شدن اون باید به همه و همه چیز التماس میکردند...

ساعتها و ثانیه ها می گذشت و وابستگی اونها به باربد بیشتر میشد، انگار تازه به دستش اورده بودند...ولی چرا الان...؟

وقتی که مامانی باربد بعد از صحبت با پزشک معالج باربد به اتاق برگشت دید که توی دست باربد یه چیزی مشت شده...
وقتی که از باربد پرسید که چی توی دستش قایم کرده،باربد یه لبخندی از سر ذوق زد و بلافاصله مشتش رو باز کرد...

یه قطعه عکس کوچیک خودش بود...
همونی که دو سال پیش مامانی باربد وقتی که کوچولوی دومش به دنیا اومد،اون رو از کیف پول خودش در اورده بود و عکس جدید رو جای اون گذاشته بود.این عکس دو سال دست باربد کوچولو بدون هیچ اعتراضی و یا گله کوچیکی نگه داشته شده بود...

مامانی باربد چون کیفش جای یه عکس بیشتر نداشت،بدون هیچ توجهی عکس باربد رو برداشته بود و عکس کوچولوی جدید رو گذاشته بود...
مامانی باربد تا اون لحظه اصلا فکر نمی کرد که باربد به این مسئله خیلی کوچیک توجه کرده باشه و این مسئله رو توی دلش تا الان نگه داشته باشه...

در اون لحظه باربد دست کوچیکش رو به سمت مامانی دراز کرد و گفت:
میشه عکس من رو کنار عکس داداشی بذاری و من هم مثل داداشی دوست داشته باشی؟...
چه احساس بدی...
دو سالی هست که باربد با دیدن اون عکس دل کوچیکش میگیره.احساس اینکه مادرش دیگه دوستش نداره اشک رو توی چشمهای نازش جمع میکنه.
چه احساس بدی...
مامانی باربد با سرعت از اتاق بیرون رفت و توی کیفش دنبال کیف پولش میگشت تا بیاره و جلوی باربد عکس اون رو توی کیفش بذاره.حداقل این اخرین کاری بود که می تونست برای اون انجام بده و راضیش کنه که همیشه دوستش داره...

وقتی که برگشت و عکس افتاده روی تخت رو توی کیفش گذاشت، هر چقدر کوچولوی نازش رو صدا زد و خواست که نشونش بده که عکسش رو توی کیفش گذاشته،دیگه هیچ فایده ای نداشت...

دیگه جوابی نشنید...چشمهایی باز نشد...لبخند رضایتی زده نشد...
اون با تمام سعی و تلاشی که کرده بود حتی نتونسته بود اخرین خواسته گل از دست رفته اش رو براورده کنه...

دو سالی بود که برای جبران این بی توجهی به ظاهر کوچیک،دیر شده بود...

+ نوشته شده در  ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط بهراد  | 


من دلیل تمام بی مهری هایت رو فهمیدم...
من دلیل نا مهربانی های دلت رو فهمیدم...
چقدر دیر...
چند ماه،چند روز،چند ساعت،چند دقیقه،چند ثانیه،به سادگی دلم خندیدی...

یادت هست با کلام به ظاهر مهربانت،با صدای دلنشینت چگونه رامم کردی؟؟؟
یادم هست وقتی صدای تو رو حتی یه روز نمی شنیدم مثل کودک مادر مرده ای زانوهام رو از فرط بی کسی در گوشه ای از خلوت خودم انقدر سخت می فشردم که صدای اعتراض تمام سلول هایش رو می شنیدم...
یادت هست با حرفهای عاشقونه ات قلبم رو تکان می دادی،،،اما یه دفعه با تکیه کلامات اوارهای سخت بی کسی رو روی سرم خراب میکردی؟؟؟

دیگه تو نیستی...
حالا من موندم و خاطرات با تو بودن...
من موندم و غروبی بی طلوع...
حالا من موندم و غربتی بی پایان...
روزهای سختی رو می گذرونم...من صدای شکستن شیشه نازک قلبم رو می شنوم...
من حضور سایه غریبه ای رو از فرسنگ ها فاصله حس کردم...
در خودم می شکستم و ارام و بی صدا گریه کردم...
بر دهانم مهر خاموشی زدم تا مبادا صدای هق هق گریه های دل شکسته ام رو بیگانه ای از پس پرده بی کسی ام بشنود...

من تو دادگاه قلبم فهمیدم واسه تو حکم یه عروسک رو داشتم که یه ذره احساس داشت...
فهمیدم واسه تو حکم یه بازیچه رو داشتم...
من فکر کردم حضور مجنون زمانه رو در من حس کردی اما فهمیدم که تو لیلای مجنون دیگری هستی...

ای کاش...
کاش عاشق نمی شدم...
کاش دل نمی بستم...
کاش دوست داشتن رو تجربه نمی کردم...
کاش...
کاش...
کاش...
دیگه هیچوقت نمی خوام حضوری گرم،سرمای وجودم رو محو کنه...
دیگه هیچوقت به نگاه عاشقی دل نمی بندم...
دیگه هیچوقت به سلام مهربانی جواب نمی دم...
دیگه به هیچکس نمی گم من دوست دارم...

+ نوشته شده در  ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط بهراد  | 


این قصه من و خیلی از ادمهای شبیه توئه.قصه کسایی که عاشق شدندودر عشق شکست خوردند.با این وجود حرمت عشق رو نگه داشتن و به مضحکه تلخ زبانان گوش ندادند.این احساسات مختص من نیست.همه شما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر از من لمسش کرده باشید.گدای محبت که باشی زودتر ضربه می خوری...

اولش اینطوری نیست.اولش بهت سلام میکنه.حتی جواب سلامش
رو هم نمی دی.اما پافشاری می کنه.یه خورده که می گذره میگی باشه.اینم مثل بقیه.کی به کیه.تو که در دلت رو بستی.می شینی پای حرفاش.باهاش صحبت می کنی.باهاش بیشتر اشنا میشی.و بعدش می فهمی که در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

علاقه ات بیشتر می شه ولی باز بی خیالی.میگی این هم گذریه.تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه.و اونوقته که دلت امونت رو می بره.تا میای خودت رو جم وجور کنی عاشق میشی.دل رو می زنی به دریا میگی چرا باید احساسم رو بکشم.میگی خودش هم که همین رو میگه.پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش.باید بری تا بهش برسی و اونو مال خودت کنی.تا حس عشق و علاقه ای رو که سالهاست باهاته بدی و در عوضش هزار تا حس زیبای دیگه بگیری...

نمی تونی لمسش کنی نمی تونی ببوسیش.نمی تونی دستش رو توی دستات بگیری.فقط می تونی صداش رو بشنوی و باهاش ساعتها صحبت کنی.بعد یه مدت می فهمی که کار از کار گذشته.یه روز تو یه پارک یا وسط یه بلوار می بینیش.با یه نگاه کارت رو می سازه.با یه خنده دلت روگرفتار می کنه.انگار که دوست داری بگی هیچ جا نرو.پیشم باش واسه همیشه.شبهای طولانی رو باهاش تا صبح صحبت می کنی از پشت تلفن.دلتنگی و اغاز اغاز اوارگی...

حالا شش ماه گذشته و تو هم حساس تر شدی.همش از دستت فرار می کنه.هرچی بهش میگی دوستش داریحتی یه بار هم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره.اون چیزی که حس کنی قلب اون هم گره خورده.انگار یه جای کار می لنگه.دلت می خواد بری پیشش.باهاش باشی شاید اوضاع عوض شه.جون می کنی.گرما و سرما رو تحمل میکنی.بی خوابی هارو.اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت.تو هم هی صبر می کنی و حرفات رو به خودت می زنی....

دل خوشیت میشه حرفاش و دو تا دونه عکس که برات یادگار مونده.نگاه می کنی و همینجوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه.میری جلو اینه یکی محکم می زنی تو صورتت شاید به خودت بیای.ولی می دونی که عاشق شدی.هرچی بیشتر می گذره علاقه ات بیشتر میشه.نه به خاطر ذات عشق.به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که ادم با انصافیه...

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی.چوب خط می ندازی تا تموم شه.تا شاید بازم ببینیش.تا کابوسهای شبونهات خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت رو با اون باشی.چشمات خشکیده بس که گریه کردی.نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک ماه لحظه دیدار.می دونی داره میاد برای تو.میاد که بفهمه چته و تو باز هم گریه می کنی.چون دلت راضی نمیشه.انگار که قراره بکشنت.انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری.پژمرده میشی.میشی یه ادم زارو نحیف.مثل قدیما.مثل یه نوزادکه تازه پا گرفته راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه.خودت رو دلداری میدی و فکرای خوب می کنی.هنوز دوست نداری به این نتیجه برسی که داری خودت رو گول می زنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه.مبادا که ناراحتش کنی.اخه طاقت ناراحتیش رو نداری.دلت نمیاد بهش بگی هر شب با گریه خوابیدی.دلت نمیاد بهش بگی بلوگم رو با چشمای خیس اپ می کردم.دلت نمیاد بهش بگی تو اون لحظات حسرت خیلی چیزارو تو دلت خفه کردیو هیچوقت بهش نگفتی.اخه دوست داری که بهش خوش بگذره.نامردیه.نامردیه ناراحتش کنی.روزها تند تند می گذرن تا موقع قرارتون می رسه...

اونی که هیچوقت حرف نمی زده و همش بهت می گفت سر فرصت.اما وقتی حرف می زنه کمرت می شکنه.سنگینی حس های این مدت لهت می کنه.جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی که یه موقع خیسی چشمات رو نبینه.تو چیزی رو می فهمی که حتی فکرش رو هم نمی کردی....
بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست.
اونوقت یه شب اینقدر هق هق گریه می کنی که دیگه نفست بالا نمیاد.

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن.دنیای بی رنگ تر از گذشته.اما باید خودت رو جم وجور کنی.حالا دیگه می دونی نمی شه بهش گفت که چند بار شد وقتی باهاش صحبت می کردی چیزی نمی گفتی چون که بغض بدی تو گلوت گیر کرده بود.حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگه هزار بار بهش گفتی دوستش داری از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که غاشقانه صدات کنه.حالا می دونی نمی شه بهش گفت گریه هر شب یعنی چی...

دلت نمی خواد با این حرفها ناراحتش کنی.نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش میدن و اینقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یه قدم راه بری.خیلی حرفها رو باید بشنوی و هیچی نگی.خونابه خوردن و ساکت بودن...

دوستات به این بچه بازیها می خندن و خیلی حرفا می زنن.اما تو می دونی که دردت چیه.دردت عاشقی نیست.دردت از بی وفایی نیست. دردت از خیانته.وقتی می بینیش دیگه نمی دونی ایا بهش بگی عزیزم یا نه.نمی دونی باید بهش بگی دوستش داری یا نه.اجازه داری یه بار دیگه ببوسیش یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست.دلخوشیت میشه عکسها و ارشیو بلوگش که برات می نوشت.تمام حرفهایی که زدین.

یه روز صبح پا میشی میری جلوی ایینه و خودت رو می بینی.رنجور شدی.لاغر.قیافه ات شکسته شده.حالا مدت هاست که گذشته.بهت زنگ می زنه اما روحت مرده.قلبت مرده.دیگه نمی تپه.برای هیچکس نمی تپه.با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به اون هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم همه چیز رو به راهه.وقتی که تلفن رو قطع می کنی دفتر چه خاطراتت رو باز می کنی و تو صفحه اخرش می نویسی:
از هیاهوی واژه ها خسته ام.....
من سکوت را از چشمان سپید اموختم.......
ایا سکوت روشن ترین واژه ها نیست....
همیشه در تنهایی مرگ را مجسم کرده ام.......
ایا مرگ ارام ترین واژه ها نیست...............

        تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم......
           شبی شاید امشب زیر نور یک واژه خواهم نشست.......
                        و همزمان در اخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت:
                                                                                  پایان

+ نوشته شده در  ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط بهراد  | 


یه روز تصمیم گرفتم به خاطر مشکلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین...

طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه همدیگر رو در اغوش گرفته بودند.

طبقه نهم دختر عموم رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد..

طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش به اون خیانت کرده بودند...

طبقه هفتم دختری رو دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد...

طبقه ششم شخص بیکاری رو دیدم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت...

طبقه پنجم اقای محمدی رو دیدم که داشت لباس خانمش رو وارسی می کرد...


طبقه چهارم مریم رو دیدم که مثل همیشه با دوست پسرش جروبحث می کرد...


طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که چشمش به در بود تا یکی به دیدنش بیاد...

طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گمشده اش رو که از یک سال پیش ناپدید شده بود رو می خورد...

یه چیزی رو فهمیدم...
قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرت کنم فکر می کردم من بدبخت ترین ادم دنیام...
الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره...
بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بدبخت نبودم...
همه اون ادم هایی که دیدیم الان دارن به من نگاه می کنند و حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدرها هم بدبخت نیستند...
انگار یه ذره دیر فهمیدم....................!!!

+ نوشته شده در  ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط بهراد  |